تبليغاتX
دی اکسید کارتون
دی اکسید کارتون
>>فلسفه-کاریکاتور-سینما-موسیقی<<
در توضیح مفهوم دی اکسید کارتون

به منظورحرمت نهادن به مالکیت معنوی اثر هر فرد، بهتر است این تعریف دیوار به دیوار ملاصدرا و حافظ مد نظر و آویزۀ گوشمان باشد :گردون که سراپای وجودش- درثبت رفتار ما- همه چشم است.....!

حیرت بر انگیز اینکه این تعریف طی به اصطلاح شباهتهای ناگزیر،بسیار به مفهوم چشمهایی رفته است که در یک اقتباس سینمایی فیلم محاکمۀ اورسن ولز اثر کافکا،شاهدش بوده ایم.از اینکه درست به وقت صرف قاتق نوشتارهایم بر پاتق وبلاگم،کمی دچار دلهره-البته نه به تعبیر هیچکاک استی آن که بل به مفهوم کافکا استی آن- گردیده اید و اشتهایتان-بعبارتی-بست و کور شد،پوزش میطلبم. 

                                   ******************************** 

 برای من تراکم اتفّاقاتی از این دست که در به اصطلاح اکو سیستمهای دست ساخت زیستی به نام ابر شهرها،ساکنین ناچار شوند به منظور بد خواب نشدن در اثر پارس سگهای دست آموز و آپارتمانی خود طی اقدامی نا عادلانه و کاریکاتوریزه بین ساعت 10 شب تا 6 صبح پوزۀ سگهای دست آموز خود را به پوزه بندی بگیرند؛میشود: وارونگی نه در هوا که در روحیات.

و برای این وارونگی در روحیات چه نامی مناسبتر است ازدی اکسید کارتون.

 

|+|

پوپر پرپر می شود

پوپر پرپر می شود

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 16:29 |

آدورنو در تقابل با جبریت اجتماعی شبه موسیقی در رادیو

آدورنو

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 16:20 |

تیونین

تیونین

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 16:34 |

موسیقی با رفتار نور

در هوای هاشوری کاریکاتور که فضای آن طی به اصطلاح « شباهت های ناگزیر»، بسیار به جنس فضایی رفته است که الکس پوریاس در اثر سینمایی خود به نام « شهر تاریک» و حتی تیونین کاریکاتوریست روسی در نقاشی طنز خود، آنرا به تصویر کشیده است:آنجا که تیونین به کمک یک جراثقال عظیم،خورشید را از پشت دیوار یک ابر شهر تاریک به اصطلاح الکس پوریاسی چون توکیو،نیویورک و و .... بالا می کشد و کارکتر آن که به واقع انگار شاید حساب طلوع و غروب خورشید در ابر شهر مربوط همچون کودکان توکیو از چنگش در رفته و به آغوش باز به نظاره ایستاده است؛ با خصوصا آنجا که من در متن هوای هاشوری ، تکه پارچه ای را به قطعه سنگی سخت می دوزم و نتیجه دلخواه به دست می آورم؛ اگر می بینید که من بر اساس ساختار معنایی و اکپرسیونیسم انتزاعی فضای نوشتارم، به طور منطقی سر از جان کیج و رهیافت به موسیقی الکترواکوستیکا لیته ی او در آورده ام و از او گفته ام و به این ترتیب با پیوند این دو ، به هیچ ناقدی و حتی ناقبی بر اساس نگاه درون متنی ژاک دریدا که معتقد است هیچ مؤلفی بطور مستقل، فضای متن مربوط به خود را در دست ندارد و تعیین نمی کند، امکان ندادم در این هوا یعنی هوای هاشوری، سر سوزنی از ایراد و نقصان باز سِتاند و این هوا را در قیاس با بقچۀ باز اثر سینمایی الکس پوریاس «شهر تاریک»-که به گمانم تنها بهتر بود در آن متاعی همچون موسیقی « نویز و الکترو اکوستیکا لیته ی » ادگار وارز به عنوان موزیک متن تا می شد نه چیز دیگر -، توانستم به موسیقی جان کیج که اصوات در آن نیز بطور اتفاقی ، آبستراکسیون و بصورت یک تودۀ در هم شوندۀ هاشورها ، ریزش دارند گره بزنم و این اثر خارق العاده یعنی هوای هاشوری را تنها به خود متعلق کنم و ضمن آن نیز بورطۀ تکرار قیل و قال میلتون بابیت «عجول» که بطور بی حساب بر سر عرضۀ آثار خود به مخاطب ، مدعی بود زبان موسیقایی آثارش چیزی معادل تئوریهای نظریه پردازان فیزیک کوانتمی همچون پلانک ، هایزنبرگ و نیلزبور است و مردم از آن سر در نخواهند آورد،در نغلطم!؛ این هشیاری به لحاظ خست در واشکافت و انتشار معانیِ متن که ممکن است بدست کسانی با به اصطلاح «تپانچۀ نانوئی ابزار معرفتی» بر سر متن هوای هاشوری من انجام پذیرد، بر می گردد به گوشه چشمی که بهنگام نوشتار آن ، به ضربات نگاه هرمنوتیکالیتیِ منتقدین ، داشته ام و اینکه من از موسیقی به عنوان انتزاعی ترین و بی واسطه ترین هنر در بین تمامی هنرها – هنری که بگمانم می تواند مطابق با رفتار نور در اصل هرون ، چنان در یک اثر سینمایی همچون شهر تاریک الکس پوریاس یا محاکمۀ کافکا در اقتباس سینمایی اورسن ولز ، عمل کند که تمامی (مثلا) روح پنهان و وجه به اصطلاح «استاتیکی» اثر کافکا بطور یکجا و مؤثر به مخاطب در این اثر سینمایی، منتقل شود – در نوشتار هوای هاشوری خود بصورت روکشی مقاوم بر این مقال، سود جستم و به کمتر منتقدی امکان دادم به کمک ابزارهای معرفت شناختیِ غرب همچون هرمنوتیک ، بسان آن قصاب پادشاه چین که با مطالعۀ تائوی گاو، آنرا به سه ضربۀ یک داس برای شام پادشاه ، آماده می کرد ، صورت استتیک این مقال یا این معانی را از هم وا بپاشد چرا که بیم آن میرفت سر راه نوشتارم ، منتقدی از آندست، نصیب شود که شاهد بودم بر سر نقد فیلم 21 گرم از آلخاندرو ایناریتوی «بزرگ»،منتقد آن به علت همان روکش سخت و مقاوم موسیقایی آن- که بنظرم به انحایی مشخص بود فیلمساز از قواعد و چارچوب های مکتب نیویورک در موسیقی بهره می گرفت تا به این طریق جنس یا بافت آبستره ایِ روایت فیلم را با موسیقی آن،همخوان سازد – در یک تحلیل به یک واپاشیِ دیر پای تر و حتی نصفه نیمه از فیلم و خود مفهوم 21 گرم دست می یازد.


در خاتمه برای اینکه بقچۀ این نوشتار را که در تعریف موسیقی متن هوای هاشوری و همین طور موسیقی متن چند فیلم ،قلم زده شد ببندم ، به یک مزاح و مزه به مخاطب خود - در اینجا- توصیه می کنم بعلت عمق پایه و عمق ارتفاع نوشتارم نه به شیوۀ مردان فرسودۀ جنوبی که بی هیچ ابزاری و تنها با حبس نََفَسِ خود در صید مروارید به قعر دریا سَرَک می کشند، عمل کنند که بل از ابزارهای مدرن غواصی و غور که در این ارتباط در حوزۀ به اصطلاح «اپیستم» بر سر این اکو سیستم ، بسیارند، سود جویند و گر نه ما بین دو سر این پاره خطِ ستونی و متراکم نوشتارم ، نفس شان به مانند آن « پیر صید مروارید جنوب » خواهد بُرید.

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 16:30 |

ای کاش... (ارسالی از دوست عزیزم آرشام رازی)

« بنام ایزد مهر »

ایکاش فردا که بیدار می شدم دیروز کابوس بود و فردا رویا. ایکاش قدرتی بود تا چرخ روزگار جور دیگری ناجور نمی زد و اینهه هزار رنگ  را صفای یکرنگی و عطر صداقت بهم می پیچید.

ایکاش هر صبح خروس خجالت نمی کشید از خواب سنگین مان هنگام نماز و روزانه اینهمه آشفتگی و بی نظمی بخورد تقویم نمی دادیم، ایکاش زمین زبان داشت تا فریادش را چون پتکی بر سر دروغ و دقل بکوبد: که ای غافل تو انسانی و جایگاهت عرش والای باریتعالی ، اینهه نیرنگ و ریا چرا؟

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند

ای کاش استاد نبی معاونتی بود تا صفای سادگی و بهاری بودن فولکلوریک زندگی را مشق اجباری دانشگاه می کردند، ایکاش برادر گمشده ام تا یادایام خوش خردسالی باز گردد با آنهمه شیطنت و معصومیت کودکی و امروز در کنارم به لباس آرش باشد.

ایکاش دروسط شهر میدانی بود،نه! درهرمحله میدانی بودکه بالای همه دغدغه های ماشینیسم لختی پر از صبر و قرار، کثیر مردم گوش بودند و من خروش: که ای اجتماع تورا به خدا بهاری بودن جزو ملزومات مقامات باشد و همه شیوخ تک لباس باشند و وفادار به تاریخ ،

به جای اینکه جلوی رابطه غیر هم جنس را بن بست کنیم فکری به حال معیشت مجردات نمائیم، شغل و ازدواج راحت راجایگزین سنن کهنه هزاران سکه ای نمائیم.

ایکاش به جای اینهمه شعار از غرب و مقابله فرهنگی که فقط پولش مصرف ناکجا آباد روسا می شود، امتحان مصاحبه ادارات با هفت دستگاه سنتی آغاز می شد. ایکاش بغض دیش و رسیور و رنگ سال را به جای مشت و بازداشت با معرفی صحیح موسیقی وطنی و اورجینال ملی معاوضه می کردیم.

 سالها دل طلب جام جم از ما می کرد       آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

ایکاش به جای اینهمه دلنگ و دلنگ زندگی که از گردن مان هم بالاتر می رود و عنقریب که غرق زرق و برق شویم ، لحظه ای اندک بیاد نا کام جوانانی می افتادیم که روزی با چندین ترکش سرب داغ در شکم، غرق در جوی خون هم چنان به سالاری سرور آزادگان عالم ره می پیمودند و جز برای عزت میهن و ذره ای از خاکش جان را ارمغان آسایش امروزیها نکردند.

ایکاش یادمان نمی رفت فرهنگ هزار ساله که در کنفرانسها به رخ بیگانه می کشیم نیک بودن در رفتار و کردار و پندار می طلبید نه در اموال و پرستیژ و بزرگ بت شکنی اسلام به نیت انسان سازی جهاد کرد تا دارا و ندار یکی باشند، و حالا من و توکه مداحی می کنیم شام غرببان  کوچه های شام را و فریاد می زنیم مظلومانه تاریخ شیعه را آیا در روزمره خود ذره ای سوزنی خیراً یره را رعایت می کنیم.

ایکاش کبک بودن تنفر می شد و گرگ بودن انزجار ، ایکاش بهار بود و باران و طراوت و آدمی بار دیگر از رایحه خاک در زیر رقص آب حضی می برد و دلخوش می شد از تولد پروانه در لابلای گل. ایکاش  ماشدن من و تو قصه نبود که فرداها برای بچه ها تعریف می کنند.

ایکاش این عطر گل سرخ بود که از نوشته های ما مخاطب را مدهوش می کرد وبه جای اینکه باری به هر جهت از اینهمه دق دلی نگارنده زود بگذری و درنگی تامل ارزانی ما می کردی، ایکاش اینهمه ایکاش نبود که قلم بی مهابا بر دریائی دل کاغذ بتازد ایکاش سیاهه بی مقدار حقیر را با نقص فن نگارش یکجا ببخشید.

            صبح است ساقیا قدمی پر شراب کن          دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

          خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد       گربرگ عیش می طلبی ترک خواب کن 

 

 برای استاد جلیل و گرانقدرم جناب آقای نبی چنانی

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 18:30 |

کاریکاتور متان

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 10:53 |

پیش درآمدی بر مقالۀ مولوی حریف تمرینی کامو

بطور قطع و یقیین 80% جامعۀ ما،بسان آن فوتوریستی که در پی تهدید دو موتور سوار خشمگین،با اتوموبیل خود،به چالۀ فاضلاب کارخانه ای در میافتد!؛غفلتاً و بنا بر علل وعواملی تاریخی،دیدگاهی و....،به انحایی بورطۀ تعبیر هگلی _ مارکسی و حتّی کرت ونه گوتی،ازمفهوم تاریخ،در غلتیده اند و مثلاً تنها در یک مورد به لحاظ ذهنیتی طولی، بی عرض،تک ساحت و رشد نایافته،در شیوۀ زیستن، به خفّت و غفلت،سر از چالۀ نهیلیزم «نوع کاموئی» در سیزیف،در آورده اند!و اگر از دیر باز در دوره های گذار تحّول و توسعه در غرب،این عالمان نقاشی بودند که پرسپکتیو یا همان چشم انداز را به عنوان یک مؤلفۀ رها وبریده از حوزۀ فیزیک_ که به گمانم میرفت به اصطلاح در کلّیت موهوم   «هیولای دو سر Ariadne»؛آنچنان که بر سر این مفهوم،در شرق اتفاق افتاد،گم شود_،یافتند و آنرا به داخل پرچین عالمان فیزیک،رهانیدند و با این به اصطلاح تعامل بین حوزه ای _ که مشخصاً دردورۀ باروک این تعامل بین حوزه های معماری،موسیقی، نقاشی و....؛ و حتی در دهه های اخیرنیز بین دو حوزۀ مثلاً فیزیک و شیمی بر سر طرح کربن 60، بر قرار گردید_یک توسعۀ همه جانبه و به تعبیر خودم «هوموفون» را در غرب، تا به این نقطه از تاریخ،رقم زدند!؛مانیز هر چند به لحاظ دیدگاهی،در حوزۀ نگار گری از مؤلفه هایی همچون پرسپکتیو،بعد و سایه روشن بدلایلی که بر شمرده شد،محروم بوده و از آن بهره ای نداشتیم و بقول دکتر شریعتی با همه چیز در یک وسعت سطحی،با عمق کم در ارتباط بودیم_ارتباطی که بگمانم در یک فراخود تاریخی ذهنیت بر سر جامعۀ ما،توانست در شیوۀ نگاه ما به هستی و به مفاهیمی همچون عشق،تراژدی،رخدادها و نشانه ها در تاریخ به گونه ای سست،افشان و منتشر،ریشه بدواند!؛و این جماعت را تا به سر حد ساقه های خزنده ای که دیگر انتظار جنگلی انبوه یا تمدنی با شکوه بر آن نرود،به زیر کشد!_ ولی این مؤلفه یا همان پرسپکتیو را میبایست در لااقل حوزه های همسنگ تری،با نقاشی غرب یعنی شعر و ادبیات ما،خصوصاً به اشارت سر انگشت شیدای عاشق،پر شور و راپسودیتی بنام مولوی،آنجا که میگفت:مردم علی الاغلب بدند و بدپسند،چرا که تنها،زندگی میکنندتا بخورند،نه بخورند تا زندگی کنند،در می یافتیم و به ورطۀ تکرار وقایعی که در غرب بنا به گفتۀ مارکس شکلی تراژیک بخود داشت و اینبار بنا بقاعده و بنا به تعریفی از او، شکلی کمیک بخود می یافت،درنمی غلتیدیم!

 حال برای برون رفت اینان از ورطه یا چالۀ هشداری و به اصطلاح «سیزیفی کامو» به جای سرایش مرثیه یا پخش یک قطعۀ موسیقی مردگان «رکوئیم» _ که بواقع اینکار لااقل اینجا چیزی در حدّ نمایش و نه گشایش ودستگیری قربانیان این تند باد بحرانی میتواندباشد_ حاضرم آدرس بدهم تا شاید درصدی از اینان را از این مغاک، به ضیافتی بر سر آخرین دست نوشته ام، یعنی «مولوی حریف تمرینی کامو» رهنمون شوم.

 در مقالۀ «تفالۀ حرکت» از خودم که نقدیست بر دیالکتیک مارکسی،عنوان میشد که:"تمامی رشته های هنری بنوعی با هم همزادند و ارتباط مثلاً شعر با کاریکاتور،مثل ارتباط آب است با یخ که در شرایط دمایی یکسان همه یا شعر است یا کاریکاتور،یا آب است یا یخ!"به این ترتیب و بر اساس این همزادی و شرایط دمایی یکسان بین حوزه ها،هیچ بعید نیست که اینجا بر سر مقالۀ «مولوی حریف تمرینی کامو» یک طرّاح چون من در ضیافت آیینۀ چنین نوشتاری از خود _به چشم مخاطب_یک جراح به توان2 ظاهر شود!؛کما اینکه پس از جریان پروستریکا بود که یک نویسندۀ روسی نیز چیزی تقریباً نزدیک به آن تعریف و دیوار به دیوار با آن،اینطور میگفت:

«کاریکاتوریست ها از طریق کاریکاتور مطالبی را بیان می کنند که ما نویسندگان،رامتر از آن بودیم که از طریق کلمات بیانشان نماییم»

  

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 10:32 |

کاریکاتور ظرفیت پنهان

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 ساعت 10:23 |

هوای هاشوری

كاریكاتوردربه اصطلاح تركیب آبستره ای عناصر ،عوامل ،خطوط ومفاهیم خود از یك فیزیك و ساختار معنایی بسیار پیچیده برخورداراست ، بنحوی كه اگر درصدد باشی سر نخ خطوط آنرا بگیری و در پی آن ره پویی ، بطور قطع در میان فضای فرا هندسی حركت ، شكل ،تركیب و جنس پیام آن ، غلت خواهی زد و ره بجایی نخواهی برد ، یا در خنكای مه رقیق هاشورها ، خواهی ایستاد و روحت را بر فراز آن همه مناظر فرا زمینی ، ناگشوده و نادیده بسان كبوتری ، هواخواهی كرد . كاریكاتور بمنظورایجاد پیام در متن وبطن خود از عناصری شكل می پذیرد كه ما چنین كمپوزیسیونی را در هیچیك از علوم _ حتی شیمی و تكنولوژیهای رایا نه ای – سراغ نداریم . بعبارتی می توان كاریكاتور را نوعی شیمی تصویری قلمداد كرد ولی با این تفاوت كه ما در شیمی عوامل وعناصری كه ( مثلا ) آب را به ما نتیجه دهد ، مشخص و در دسترس داریم ولی در كاریكاتور ، عوامل و عناصری كه به ما تركیب یك موضوع خاص فرهنگی مثلا جهانی شدن و... را نتیجه دهد ، وهم انگیز، تعدد و تنوع پذیر میدانیم .

 در عرصۀ كاریكاتور برای نمود یك موضوع  خاص و وضیعت آن یا حصول یك نتیجۀ  خاص ، تافت و بافت عوامل در یك تصویر – بر خلاف شیمی – به طور آنی و به اصطلاح آبستره ای شكل می پذیرد كه در بسیاری مواقع ممكن است تافت و بافت عناصر آن تصویر خاص ، مختلف ، مختلط ، حیرت آور و كانپسجو الیستی باشد به این شكل كه در كاریكاتور ، ما قادر هستیم با نوك سوزن قلم خود ، تكه پارچه ای را به تكه سنگی سخت بدوزیم و نتیجۀ دلخواه بدست آوریم یا درپاره سنگی بدمیم و آن را به سان بادكنكی به هوا، رها یا به كودكی مسرور عرضه بداریم .در هوای هاشوری كاریكاتور، اشیاء در پس هاشورها ودر پس  نوعی آنتروپی در بافت ها و تركیب ها وروابط چیزها ، به اشباح شبیه اند و وهم انگیز و همین خود موجب می شود ما كاریكاتور را نوعی سایه ی اغراق شده ، از چیزها یا یك واقعیت و رخدادساده ،قلمداد كنیم و در این ارتباط كاریكاتوریست در پی كشف و ثبت چنین متاسیون و جهش تصویری در فضای روابط خود با اشیا ، رخداد ها و پدیده ها تا به حد افسون پیش خواهد رفت وبر بستر یكدست  و متعارف وقایع  و روابط چیزها ، مسائلی را رو خواهد كرد كه برای فرد عادی قابل رویت نیست . به نظرم مخاطب  در اینكار یعنی دریافت اشیایی كه تا بحد اشباع ، اشباح گردیده اند ، میبایست  از یك انعطاف و كاركرد ذهنی بسیار بالا و آكروباتی بر خوردار باشد تا در فراز و فرودهای سرور آور و گاهاً  دلهره انگیز خطوط - آنهم با تركیب كانسپچو الیستی آن- از پا نیفتد .

اینجا در ردیاب جنس وخمیره ی كاریكاتور ،ما نمود عینی اصل عدم قطعیت را چه در تركیب و چه در وصل و پینۀ  دیگر عوامل آن شاهدیم . بعبارتی كاریكاتور بر سر جغرافیای واقعیت اتفاقیست نسبتا غریب و ناهمگون كه این اتفاق در همۀ  عوامل ،اشیاء و رخداد های پیرامون می خزد و میوزد و با تركیبی بظاهر دیگرگون ، آشفته و به اصطلاح آنتروپیك بر سطح آیینه بیو لو ژیك نگاه مخاطب، فرود می آید و تجزیه میشود : بطور مثال ما در طرحی با نام كمدی معنوی سمپه ( كاریكاتوریست فرانسه) به مفهومی بر خواهیم خورد كه فراتر و وراتر از تركیب ها و مناسبات متعارف و رئال  زمینی است و در آن شاهد تقلای كاراكتری هستیم كه با وجود آنكه بلحاظ قواره و قامت در یك نسبت نابرابر ، هولناك و به انحایی اكسپر سیونیستی با ماشین و پدیده ای بنام سرعت ، دست به گریبانست – بر خلاف امبرتو بوتچونی " فوتوریست " كه سر در تقدیس چیزی بنام بت وارگی سرعت میسایید- ، می كوشد تا قابلیت های رفتاری و فیزیولوزیكی اش را در ظرف پدیده ای بنام سرعت ، به رخ ماشین بكشد و بگوید من هنوز انسانم و بر قابلیت های انسانی خود بمنظور مستحیل  نشدن در ظرف به اصطلاح سانتریفیوژی    "پدیده ی  سرعت " ، تاكید ورزد !،  چرا كه در غیر اینصورت می پندارد ممكن است در یك حد اقل به دامچالۀ  هوای ها شوری كاریكاتوردرغلطد و یك اتفاق از نوع دی اكسید كارتونی را برای خود و فضای طرح ، شكل دهد ویا به سرنوشت نوستالوژیك ، اشكبار وسودایی آن فو توریستی گرفتار آید كه در پی تهدید دو موتور سوار خشمگین ، با اتومبیل خود به چالۀ فا ضلاب كار خانه ای در می افتد و هنگامی كه از چاله بدر میاید با خود میگوید : " جرعه ای چند ازآب لجن آلوده اش نوشیدم،مرا به یاد سینۀ سیاه مهربان دایۀ سودانی ام انداخت " بطور قطع و یقین اگر كاراكتر طرح كمدی معنوی سمپه دست از این كنتاكت با ماشین بردارد ،در ظرف سانتریفیوژی پدیدۀ سرعت – كه انگار طراحان جوامع بشری آنرا بطور دتر مینیستیك درفضای اكوسیستم های دست ساخت زیستی بنام ابر شهرها ، كار گذاشته اند - ،چیزی را از خود به ما نصیب خواهد نمود كه من  چنین نمونه ای را در آن فو توریست دو آتیشۀ حوزۀ موسیقی یعنی جان كیج ، سراغ گرفته ام . در هوای هاشوری كاریكاتورمن بر خلاف دیگر كسان،جان كیج را نه یك گناهكاربه هنر،كه بل شخصیتی می شناسم كه بر سطح ظرف پدید ه ای بنام سرعت ،سُر خورده و با همه قابلیت های رفتاری و فیز یولوژیكی اش – توسط ماشین – درو و حذف شده است . لذا اینكه می بینید جان كیج در تم های زمخت موسیقایی اش – كه تماماً انگار این تم ها بصورت براده های آتشین ازخراش چرخهای سنگین لوكوموتیو بر خطوط راه آهن پدید آمده باشند - ،به قواعد و چارچوب های كلاسیك موسیقی ،وقعی نمی گذارد، (بگمانم ) این خود نشان از این دارد كه ظرف سانتریفیوژی پدیدۀ سرعت در صورتی كه در آن اختیار از كف بدهیم قادر خواهد بود موجودات نوع"ET" وار وحتی  کی پکسی"K-PAX"را بی آنكه از فضا و ازسیاراتی ناشناخته وارد كنیم ، خود در داخل یعنی بر سطح كره خاكی ،در محدودۀ طیف فرو سرخ تا فرابنفش ، عاید مان نماید .

 سمپه

 

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 13:35 |

يك بسته كنتر پوان

بعد ازشنيدن يك قطعۀ زيبای حصار، كاری از استاد همايون خرم - قطعه ای كه من نامش را رقص خوش نغمه ها نهاده ام-، فكربكری درتخيلم زاده می شود وآن اينكه بهتر است با به اصطلاح دستكاری يا هرمنوتيزه كردن اين تعريف از شوپنهاوركه می گفت :‹‹ تمامی هنرها مي خواهند كه به مرحلۀ موسيقي برسند››، به اقتضاء حس وحالي كه شنيدن آن قطعۀ پرشوروراپسوديت در من به جا گذاشت ، از آن تعريف ،رهيافتي اينچنين برگيرم كه :« اساسا همۀ رفتارها مي خواهند كه به مرحله ي موسيقي برسند».اينجا و دراين ارتباط، بگمانم طرح رفتار تنديس هاي ميكل آنژ وآن تعريف از رومن رولان كه مي گفت:« زن يعني سمفوني ويك بسته كنترپوان»، نيز از ايندست رهيافت و از ايندست حس وحالند.اما اينكه از اين به اصطلاح بستۀ كنتر پواني وجود زن در طي اعصارچه انسانهاي شريف، عاشق وبقول حافظ ((اهل هنري))بپاخاسته اند، بهتر است به باخ،ويوالدي،بتهوون،موتزارت،صبا،خالقي،علينقي وزيري،علي تجويدي ،حسين دهلوي،مهدي خالدي،حبيب اله بديعي ودرحوزۀ علوم پرفسور حسابي،هايزنبرگ،نيلس بور،پلانك ونزديكتر وعزيزتر نزد ما به دكتر علي اكبر اشا ره داشت. باز تازه اگر خواسته باشيم نمونۀ آن تعريفي را كه اخيرا خانم – ظاهراً- گداراز لهستان، كه يك هنرمند آثار تاريخي بود،از مردان وزنان ايراني داشت ، نمايم - بنظرم هرچند اين خصال نيكو واساطيري به تعبير خانم گدار در بين تمامي آحاد اين ملت، كم وبيش منتشر است-،استاد شجريان،استاد احمد پژمان، كوروس سرهنگ زاده ،حسين سرشار وسوليست هاي كُرما خانم ها پري ثمر، فرح عافيت پوروافسانه خدابنده لو در پروسۀ يك فراخود اجتماعي_ تاريخي اين مرز وبوم ودر فضاي به اصطلاح انكوباتوريكي كه با مفاهيمي هم چون مذهب،نژاد،زبان وقوميت، پديد آمده اند ،عالي ترين و حتي به مفهومي آلي ترين مديوم در فنو تيپ و شكل ظاهري رفتار و همين طور آوا و نوا  مطابق با شخصيت هاي اسطوره اي شاهنامه خواهند بود . با اين تعريفم از تاثير فضاي انكوباتوريكي مفاهيم ، در پس يك فراخود تاريخي ذهنيت بر سر جوامع ، به لحاظ ريخت رفتار، باور، طرح پوشش و...و حتي ريخت خاص سلاح كشتار، كه نمونه اش را در دارودستۀ اسكاتلندي مل گيبسون در فيلم شجاع دل شاهد بوديم، به نسبتي ياد"دموستن خطيب"افتادم كه در مقياسي به اصطلاح اتميك تر،چنين فضائي را براي طرح مهندسي رفتار و حذف گوشه هاي مزاحم صدا، اداء واطوار خود به نام تريبون، ترتيب داده بود.  يقين دارم  باز از منظر آن تعريفم ،آن تنه اي را كه به طعنه،کلود دبوسي فرانسه به گريك نروژي زد كه قطعات آثار موسيقايي اين مرد به شكولاتي پر از برف مي ماند را، مي بايست يك تعريف و يك مفهوم نشانه شناختي تلقي نمود كه به ما در اين سرزمين علائم مرزي هويت را بر مي تاباند.  

        اما در خصوص علائم مرزي هويت در جامعۀ ايراني، كه از پيش طرح آن را پي ريختم اضافه كنم: خانم گد ار كه در سفر اخيرش به ايران به عنوان يك نقاش و پژوهشگر آثارتاريخي،بيش ازسفربه يونان وايتاليا وديدار از ابنيه وآثارتاريخي ايندو كشور،راضي بود ، ميگفت : من بهترين آثار و تا بلوها يم را در ايران خلق نموده ام . وقتي در ميان مردان و زنان ايراني قدم مي زدم ، احساس مي كردم كه اينان بلحاظ انحناء به اصطلاح ريماني سر وروي ،شانه و رفتار خود ،چقدر به شخصيت هاي اسطوره اي داستانهاي شاهنامه نزديكند . اين خانم كه درميان مردان وزنان ايراني ، بواقع با روياهايش قدم ميزد وبي آنكه – به مرارتي- به وضعيتي نوستا لژيك  دچارآيد ، به يك تعريف احسا س ميكرد كه انگار اين مردان و زنان،ازسطح بوم نگارگران اعصار پيشين، رها شده  وبا او،دركناراو، وهمراه اويند . ترديد ندارم كه اگرزن چنين نبود وچنين " يعني يك بسته كنترپوان"، تعريف نمي شد،ازاو موجوداتي پديد مي آمد كه بي شباهت به هيولاها ی پروفسورتالكين درلرد انگشترها،نبود.

ناگفته نماند كه طرح مفهوم بستۀ كنترپواني وجود زن درتركيب اين نوشتار، ازچنگم دررفت وبه رولان وبه تعريف او از زن ، تعلق گرفت . با اين اذعان،تقريبا نه اينكه خواسته با شم،سهم خود درتعريف رولان از زن رابازستانم،بلكه مشتاقم اين بسته ی تعريفي نا قابل را،به او كه براستي همچون نيچه بر سر زرتشت،به واكاوي و واسازي بتهوون در ژان كريستف پرداخت ،هديه كنم .

                      

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 9:36 |

پل سورئا لي بيكن

ديروز پس از نقد و بررسي دو فيلم بنام هاي لرد انگشترها و هري پاتر، كه اينجا و در اين نوشتار بيشترلرد انگشتر ها - به لحاظي – مد نظرم است ، باخود  روي حركت دسته جمعي درختان جنگلي انبوه درفيلم مزبور ، بسوي جماعتي هيولا وار،نا انسان و اهريمن، كه بواقع اين حركت  - بظاهر- ، چيزي فراتراز اسطوره و حتي نزديك به افسانه است – ، بفكرفرورفتم و بهتر ديدم براي اطفا ء و فرونشاندن حريق اين حركت نمادين، رمزواره، اسطوره اي وسورئالي،بمنظور همرهي كردن مخاطبين بيشتر با پرفسور تالكين و پيتر جكسون (فيلمساز)دست بدامن هموطن او فرانسيس بيكن شوم و به همه رهپويان فهيم اين اثر" درنهايت "سينمايي،در جايگاه مخاطب، بفهما نم كه اين رخداد بظاهر اسطوره اي و افسانه اي حركت درختان ، براي خود داراي ذخيره اي تئوريك و نشانه شناختي است ، از ديرباز بدست بيكن، آنجا كه ميگفت : " هر چيزي را كه ميتوانيد تخيل كنيد ، واقعي است " وبا اين تعريف ودر پس اين تعريف آن اتفاقي را بدست خود براي چنين جماعتي از مخاطب،دست وپا كنم و فراهم آورم كه حاضرنيستند هم چون انسانهاي نخستين در پس پوسته ي زمخت رمزوارگي اشيا ء و رخداد ها – چه طبيعي و چه غير طبيعي – يك گام به جلو بردارند و به توسعه ي قلمرو خود، بپردازند . اينجا تالكين و تا حدي خودم ميبايست دست اين جماعت را بر سر پل اين تعريف بيكني  از واقعيت و فرا واقعيت بگيريم تا با عبور اينان از عرض رودي كه بطور توهمي و شيزوفرنيك بين واقعيت و فرا واقعيت ، شناور است ، به آنسوي واقعيت كه فرا واقعيت است و ادامه ي منطقي واقعيت ، به اينان سرا پا لرزان در آنسو امكان دهيم  خود براحتي  دريابند كه چنين اتفاق سوررئال هموزني را كه همانا حركت دسته جمعي درختان در فيلم مزبور باشد ، بي كم وكاست در حوزه ي واقعيت آن سوي بظاهر ساده ي رود، كه پديده ها در آن غالبا  در به اصطلاح يك وسعت سطحي با عمق كم وبسته اند و رخدادها هراز گاه از پوستۀ  پرخست و رمزوارۀ  عوامل طبيعي آن ، بدر مي آمدند و رخ مي نمودند ، شاهد بوده اند. مثلا شاهد بوده اند كه در پي قطع اتفاقي برق ابرشهري بنام نيويورك ،شب پره ها پس از پنجاه سال به آن شهر روي ميكنند و موجب شادي و هلهله ي ساكنين آن  مي شوند . مثلا شاهد بوده اند  كه در اثر آلايندگي هاي پسابي،شيميايي و صوتي - كه ريتم بيولوژيك اكو سيستم هاي خاكي ،آبي همچون خليج مكزيك و... را برهم زده اند - ، نهنگ ها ، به نشانه اعتراض ، خود را به شكلي هراسان و سراسيمه به سواحل آن ميزدند و مي ميراندند.

باز مثلا در ارتباط با بناي شگفت انگيز اهرام ثلاثه ي مصر كه با بر هم چینش خشت هاي عظيم چند هزار خرواري كه از توان جابجايي و بر هم چينش جراثقال های نيرومند امروزي نيز – بنا به گفته ي پرفسور هشترودي – خارج است ، پديد امده اند ،در  جماعت  خود در آنسوشاهد بگو مگوهايي اينچنين بوده اند كه اگر روزي خواسته باشند در يك ضيافت محترمانه يا خصمانۀ فضايي –از نوع آرتور سي كلاركي آن- به جماعتي فرا زميني با باد به غبغب،ژستي برتر را به نمايش بگذارند ،بهتر است ، بي معطلي انگشت اشاره شان به مصر و اهرام ثلاثه ي آن، نشانه رود.

        اگر تالكين و همين طور خودم ، به دست خود ، پلي با آن تعريف بيكني از واقعيت و فرا واقعيت ، بر عرض رودي كه انگار بطور توهمي و شيزوفرنيك بين دنياي رئال وسوررئال حادث گرديده ، بر انداخته ايم و از آن در گذشته ايم و هلهله كنان – همچون اجداد بدوي خود – توسعه قلمرو خود و ابناء بشر را نويد داده ايم، در يك به اصطلاح compare با آن ، از آنجا كه بقول هگل " رخداد ها در تاريخ دو بار تكرار ميشوند "  رخداد نخست را بگمانم  ميبايست - بنا به پنداري – پيشينيان ما در سپيده دمان تاريخ ، آن هنگام شاهد بوده باشند كه جماعتي از اينان در پي فرو افتادن درختي تنومند بدست تند بادي سهمگين بر عرض يك رود بزرگ و طغياني با گام هايي شايد لرزان و با رفتاري بر خاسته از(باز) آذرخش باوري توتميستي بر اين مظاهر، به آنسوي ناشناخته ي رود پاي نهادند ! جالب اينكه امروزه با آن اتفاق پر يمن – كه فكر پلي ابتدايي در ذهن بشر نخستين شكل ميگيرد – ، است كه در يك پروسه ي تحولي ابزار مدار ، شاهد احداث پلهاي فلزي عظيم از همان رخداد نخست ، در ابرشهرهايي همچون نيويورك ، توكيو و...  ميباشيم .

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 9:35 |

فوتوریست

یک فوتوریست،درپی تهدید دو موتور سوار خشمگین،با اتوموبیل خود به چالۀ فاضلاب کارخانه ای در میافتد و هنگامی که از چاله بدر میآید با خود میگوید:"جرعه ای چند از آب لجن آلوده اش نوشیدم؛مرا بیاد سینۀ سیاه مهربانِ دایۀ سودانیم انداخت." بگمانم جای بسی خوشوقتی است که این فوتوریست با این اتّفاق در این اکوسیستم دست ساخت زیستی ـ بنام شهر ـ لااقل بیاد دایۀ مهربان سودانی خود می افتد و در سودای یک پرواز آلن ترنری و نوستالژیک،به سودان دلخوش می دارد،نغمه سر می دهد و آرام میشود.ولی ـ شخصیت کارتونیکم در این طرح"خود و سگ آپارتمانی و دست آموزش"ـ چنان در دامچالۀ این اکو سیستم دست ساختِ زیستی و دترمینیتی ـ بنام شهر ـ که بی شباهت به باغی پر از دیوار نیست،گرفتار آمده اندکه نه تنها دستگاه فاهمه شان که حتّی دستگاه هاضمه شان در یک اتفاق به اصطلاح ـ Compare ـ یا کنتاکت تراژیک-کمیک در طرح مربوط،در پی شکار نه به یک تکّه استخوان که به یک تکّه فلز یا همان آچار ـ به شیوه پاولوفی ـ شرطی میشوند و به اینترتیب ایندو موجود کمیک،در نسبت خود با آن دو موجود کارتونیک-تراژیک در طرح مربوط سرشت عاطفی،غریزی و بیولوژیک خود را در دامچالۀ این باغی پر از دیوار،سیاهتر و ناامیدانه تر از آن فوتوریست،گم میکنند و به مکانیکی شدن روحیات خود تن در میدهند.

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 9:40 |

پل نخی مدرنیته

امروزه به نظر٬این قضیه در تمامی جوامع پذیرفته شده است که جهانی بنگریم و بومی بنگاریم چرا که در شرایط دشوار کنونی،شرایطی که وضعیت ارتباطات،زمین را سخت کوچک کرده است و تهاجم تصویری ماهواره ها همه و همه به عنوان ابزاری که سعی دارند با یکپارچه سازی فرهنگی،تز دهکدۀ جهانی مک لوهان را بیش از پیش ممکن و متحقق کنند،ما انسانها باید تلاش کنیم جهانی ببینیم و بومی بیندیشیم،باز چرا که این دهکده هیچ کنتراستی در مناظر خود،نخواهد داشت و ما نیز بناچار چون ون گوگ که به خاطر خلق مناظری بدیع و متنوع در تابلوهایش،عزم سفر به کشورهایی چون هاﺋﺘﻰ و... کرده بود،می بایست به دنبال مفرّی برای برگشت به فرهنگ ملّی و دینی خود،باشیم.

از آنجا که طرحهای نشانه ای نیز غالباً طرحهایی هستند که در شیمی و ساز و کار ترکیب خود از عناصر تصویری و نمادین و... بهره میگیرند و به جهت مفهوم و برقراری رابطه به اصطلاح جهان فهم تر و جهان وطنی ترند،در پرداخت طرح جهاد دانشگاه گیلان نیزضمن بهره جویی از حرف ((G)) و از اینراه به قصد ﺗﺄکید بر ویژگی طرح مربوطه یعنی ((Guilan)) توانستم آن طرح را به وضوح با دستمایه و خمیر مایۀ حرف ((G)) با یک ورز گرافیکی،به کمک ماشین کوزه گری ذهن خود شکل دهم.

همانطور که میدانید خشت اولیۀ توسعۀ صنعتی ژاپن در آتش پیکار نظامی این کشور با آمریکا پخته و ریخته شد؛به این شکل که قوطی کنسروی که سرباز آمریکایی به بیرون از سنگر خود پرت میکرد و سرباز ژاپنی آنرا بر می داشت و به شکل اسباب بازی به خود آمریکا میفروخت، این حقیر نیز در این مقیاس هر چند ناچیز ـ با استفاده از قوطی کنسرو و حرف ((G)) ، بر اساس«مفهوم جهانی دیدن و بومی چیدن»ـ ضمن آنکه به کمک این حرف،هستۀ یک ویژگی منطقه ای را در بطن طرح دیده ام «Guilan» ؛ اسباب یک مفهوم بومی را نیز در کلیت طرح فراهم آورده ام.

اجازه میخواهم به نمونه تاریخی دومی اشاره کنم که مشابه مورد ژاپنی«توسعه» به شکلی کاملاً ساده و به ظاهر کم اهمیت ـ نه در عرصه نظامی و توسعۀ تکنولوژیک،که بل در عرصۀ هنرـ اتفاق افتاده است و آن اینکه در زمانه ای که جریان هنر در غرب به دلیل شتاب بی امان تکنولوژی در جوامع غربی،قادر به تعریف نویی از رابطه انسان با حوادث و رخدادهای پر شتاب تکنولوژیک نبود و همین خود در طول دهه ها به طور معمول و شرطی از علاﺋﻢ ظهور،پیدایش و زایش هنر مدرنتری در جامعۀ آنروز نوید میداد؛پیکاسو که به نظر بسان یک برنادت مرد در عرصۀ نقاشی ظهور کرده بود،با نگاه به فرمان و زین یک دوچرخه اسقاطی ـ بر تلی از خار و خاشاک ـ ضمن آنکه پیکرۀ گاوی را در چشم و ذهن او به عنوان ویژگی ورزش ملّی و ماتادوری کشورش تداعی میکرد،او را همچون یک ماتادور در این عرصه بر می آشفت و در همین آشفتن و جهشی شدن،در آثار خود،هشدارانه نشان میدهد که چگونه اشیاء و اشخاص در ظرف سانتریفیوژی ماشین و تکنولوژی معاصر،به میرایی میرسند و به حد اشباع و اشباح، آنالیز میشوند.

به نظر ضرورتی که از متن رخدادهای تکنولوژیک در جوامع غربی بر می جهد و به عرصۀ هنر ـ بالاخص ـ نقاشی در آن جوامع نشانه میرود و از آن در هر یک دو دهه،رشحه و ایسمی متناسب و به هنگام با وضع موجود می طلبد؛به این خاطر هست که ذاﺋﻘۀ تاریخی چنین جوامعی به طور شرطی ـ بتناوب دهه ها ـ اینگونه بار آمده هست که اساساً نه تنها همه چیز هنر است که بل همه چیز در هنر است و آموخته اند که در ارتباط با موارد بحران در جوامع خود، ـ اعم از اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی،زیست محیطی،جنگ و ... ـ به هنر و قابلیتهای آن چنگ اندازند و به متن موارد بحران و نمایش و شاید گشایش آن نه بصورت سطحی و سطری نگری که بل به طور چند وجهی ـ آنگونه که یک اثر تجسمی به مخاطب،برای دستیابی به متن واحد خود از هر سو امکان میدهد ـ وارد شوند و به بررسی تمامی سطوح پیدا و ناپیدای پیام و پیامد آن بپردازند.

از آنجا که ایسم های رایج در طول دهه ها در غرب،از رهگذر چنین ضرورتهایی بر خاسته اند و بر پایۀ علم و عقل و نه عشق استوار بوده اند،انسان غربی نه تنها در ریتم ساز و کار زیستی و رفتاری خود با ماشین ـ از نوعی که سمپه در کمدی معنوی خود و کوترا در ترادژی زیستی خود به تصویر کشیده اند ـ با مشکل مواجه بوده،بلکه در حیات دینی خود نیز شدیداً دچار تزلزل و سرگشتگی شده است.مدرنیته در غرب به لحاظ وضعیت تراژیکی که ـ در پندار ـ برای بشر غربی پدید آورده موجب شده او در عرض طولانیترین راه به ایمان،ارزشها و اسطوره های دینی و قدسی خودبایستد و به سرنوشت پرنده های دارکوبی که ـ در یکی از آثارم بر تنۀ تیره،بی جان و بتونی بناها در یک اتوپیای بیمار و کاریکاتوریزۀ انسانی گرفتار آمده اند ـ دچار شوند؛و اگر میبینید که دارکوبها در آثارم در پی نابودی جنگلها و توسعۀ جوامع شهری و ماشینی در سرشت غریزی و بیولوژیک خود دچار آسیب و سرگشتگی شده اند به گونه ای که در جنگل بتنی چنین جوامعی با نوک خود بر تنۀ سرد و بتنی بناها نشانه میروند و میکوبند و چیزی نمی یابند،بشر غربی نیز در پی حاشیه ای شدن اسطوره های دینی و قدسی بر عرصۀ حیات اجتماعی خود،سر به مدرنیته و امور عرضی و نه طولی حیات خود،می سایند.

درست است که اساساً مدرنیته در مفاهیمی چون توسعۀ تکنولوژیک و بالنسبه در امور دنیوی و زمینی بشر قادر است راه کار اراﺋﻪ کند ولی استفاده از این راهکار در دستیابی به امور طولی و دور از دسترس چون ایمان و ارزشهای دینی،بمانند اینست که بشر غربی خواسته باشد ـ هر بار ـ عاجزانه همچون یک کودک کفشی را از پهلو بپا کند و به راه افتد و این امکان ندارد!

مثلاً ببیند بشر غربی با تعمیم،توسعه وتسری نابجای قواعد حاکم بر مدرنیته و ایسم های متداول در غرب خصوصاً کوبیسم و شیوۀ انتزاعگری پیکاسو بر مساﺋﻞ ارزشی و اسطوره ای ـ بی آنکه دریافته باشند قصد و غرض بانیان و واضعان چنین مکاتبی،بدرستی در محدودۀ چه مفاهیمی و با چه هشدار و هدفی بوده است ـ ایمان خود را تا به سر حد پل نخی پیکاسو سست،ظریف و شکننده کرده است.به عبارتی جوامع غربی با چنین تعمیم و تعبیر نابجایی از مفهوم هنر ـ چون غایتی را به نام دین و امور قدسی در فراسوی (مثلاً) پل نخی پیکاسو در نمیافتند ـ خود را بسان فردی که در رهواری خود گنگ،سست و معطل مانده و به پای تیرک یک تابلوی رهنمای اشاره به دور تکیه زده و متوقف مانده است ـ به پای آثار او ـ از حرکت باز داشته اند.

|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 9:20 |

کاریکاتور COMPARE
|+| نوشته شده توسط نبی چنانی در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 15:25 |

Weather Forecast | Weather Maps | Weather Radar | Hurricane Center
هر گونه کپي برداري و استفاده از مطالب اين وبلاگ فقط با اجازه مدير وبلاگ مجاز است
Copyright © 2006 hashoori.blogfa.com , All rights reserved
Webmaster : Arash Pour Yaghoub
Arash.org@Gmail.Com
+98 911 139 3201